ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

و باز مرداد و حس عاشقی

هر ماهی آدمو یاد یه شخصی تو زندگیش میندازه، مرداد واسه من منا بوده و هست، کسیکه منو خواهر کرد... بعد از اون مرداد معانیه دیگه ای هم برام پیدا کرد، سالگرد عقدمون، و تولد جیگر طلام... خواهر گلم منا جونم تولدت مبارک...   ...
19 مرداد 1392

افطاری

این روزها افطاری های زیادی رفتیم ولی به دلیل نبود حال، و یا نبود دوربین عکسی انداخته نشد، دیشب خونه ی عمه اکرم بودیم... ...
11 مرداد 1392

الهی

الهی که من قربونت برم که وقتی یکی میاد عکس بندازه کلی کلافه میشی و دوست داری فقط از تو عکس بندازم... امیررضا جون خواهرزاده ی دایی علی الهی قربونت برم که با دیدن کیک و شمع کلی کیف می کنی، اینم کیک سالگرد ازدواج مامان و بابا که بابا زحمتشو کشیده، مبارک محسن عزیزم... الهی قربونت برم که امروز برای چکاپ یه آزمایش خون دادیم و چون میخواستم بعدازظهرش هم تنهات بذارم و برم تهران واسه عکاسی، بردمت پارک تا کمی بازی کنی... الهی قربونت برم که شدی دنیای مامان ندا... ...
30 تير 1392

ابوالفضل

اسمت چیه؟ ابو... اسمت چیه؟ ابوده... و بالاخره دیروز، روز تولد قمریت، بعد از صحبت کردن با نازنین جون که خیلی نانازی اسمتو می گفت، گفتی ابوالفضل... اسمت چیه؟ ابوالفضل... الهی فدای خودتو اسمت بشم من مامانی... ماه رمضون شده خاله های هنرهای آشپزیشون رو شده، چون هر دو تازه عروسن برام خیلی قشنگه وقتی اینطور عاشقانه برای افطار تلاش می کنن، و برای مامان جون میارن... شله زرد خاله مریم حلیم خاله منا... آفرین خاله ها... ...
24 تير 1392

رمضانیه من

همیشه عاشق رمضان بودم و هستم و این عشقم با تولدت تو این ماه چندبرابر شد... رمضانیه من، پنجم رمضان سالگرد تولد تو نازنین من هست، عزیزم پیشاپیش تولد قمریت مبارک... و ایشون هم دایی علی در حین تلاوت قرآن در ماه عزیز رمضان، دایی علی هم در ماه مبارک رمضان به ما پیوست... از این چند روزت بگم که عشق شبکه پویا شدی، مرتب میگی چشم، هر چی رو می بینی میگی این چی چیه؟ پریماه و ایمان و خیلی یاد می کنی... عزیز دلم تولدت مبارک... ...
21 تير 1392

شیرین عسل

دیروز برای بار دوم با خاله مریم بردمت آرایشگاه، اینبار بهتر از سریه قبل بودی، نخود شدی شیرین عسلم... امروز داشتیم عکاسی می کردیم، آماده ت کردم ببرمت پارک، اینقدر هلاک عکس انداختن شدی که نشد نور و اونطور که میخوام تنظیم کنم، خلاصه اول عکس و بعد هم پارک...       ...
16 تير 1392

دخترعمه های عزیزم

امروز و کلی با دختر عمه هات مهنا و حلما جون خوش گذروندی... مهنا جون که مثل زنداییش پایه ی عکاسیه... قربونش برم که چه نانازی ژست هم می گرفت با این لباس محلی... مامان جون که مهارت زیادی در شعر ساختن برای شما داره یه شعر میخونه که:ماهی ها تو آب بازی می کنن، ماهی ها تو آب غذا می خورن، ماهی ها تو آب می خندن، ماهی ها تو آب کتاب می خونن، ماهی ها تو آب شنا می کنن، ماهی ها تو آب شعر می خونن، ماهی ها تو آب گریه می کنن و ... و اینم شما و ماهی های خونه ی مامان جون... نه تونستی ا...
14 تير 1392

پسر هنرمند من

١٠تیرماه دندون 16، نیش سمت راست پایین در اومد... مبارکه گلم... هیجان زده میشی و خیلی داره بهت خوش می گذره می گی:آخ جونم من... چند تا کلمه رو روزی شاید ده بار هم تکرار کنی،ترسیدم، قهری، بازم،صدا، خرابه عمو، خورشید خانوم، بزرگ... از اینکه خودت آب یا غذا بخوری حس بزرگی بهت دست میده میگی بزرگ... برای خورشید خانوم شعر ساختیم:خورشید خانوم بیداره، تو آسمون می تابه، هوا شده چه روشن، ابوالفضل من بیداره...شبها با قصه و لالایی خوابت میبره خودت هم باید قصه رو انتخاب کنی که پرطرفدارترین قصه بزبزی و شنگول منگول و حبه ی انگوره...یازدهم رفتیم خونه ی مادرجون و کلی با محنا و حلما بازی کردی...بردمت پارک همه مشغول بازین تو به پیچ و مهره و بستهای سرسره داری ور...
14 تير 1392